تبليغاتX
هزار زبان
هزار زبان





همیشه با خودم فکر میکنم چرا میگن بزن به طبیعت. می گن وقتی به دور از این زندگی ماشینی و اسمون خراش ها و دودو دمی فکرت ازادتره.اون وقت بهتر میتونی زندگی کنی.راستش نمیدونم اگه این زندگی  سرگرم کننده امروزی رو ول کنمو بزنم به کوه و دشت چه اتفاقی می افته.وقتی فکر میکنم میبینم تمام این زرقو برقای دورو برم که واسه خودمون درست کردیم انگار یه راهیه واسه اینکه کمتر فکر کنیم به اینکه کی هستیم.واسه چی هستیم و چرا زندگی میکنیم.اگه همه اینا رو ول کنم زندگیم چه معنایی پیدا میکنه؟واسم پوچ و تو خالی میشه؟بی ارزشو مسخره؟شایدم یه چیزی پیدا کنم که راضیم کنه.قد تمام این زیبایی های جامدو بی روح که ذهن من و احساس من بهش روح بخشیده.یه چیزی ما ورای اراده و احساس من.یه حقیقت واقعی... شاید اون زمان که از این حقیقت پر شدمو جون گرفتم عاشق هستی و بودن شم.و دوباره همه چیز برام معنا بگیره.و دنیا برام چیزی باشه غیر یک سرگرمی پوچ.من مال همین خاکم.مال همین کره و از همین کهکشون.زیر همین اسمون یه دنیا اومدم.حتما یه چیزی هست.نباید این قدر پوچو بی معنی باشه وگرنه به دنیا نمی اومدم.این جا باید با روحم با احساسم سازگار باشه.......تا بعد

+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 23:17 توسط سوسن |



مرد رویاهای بهشت نرو.تمام بوسه های تابان قلبهایمان براسمان پیشانیت. کاش بودی و همچنان میدرخشیدی.میدانم اگر میخواستی میماندی.گاهی باید رفت تا حس بودن جاودانه بماند.اگر غروبی نبود طلوع خورشید معنایی نداشت.اما چه دل ها که سوخت.چه چشمه ها که خشکید.چه یتیمان که بی توماندند.اه که بی علی همچنان یتیمیم.یا حق

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 3:20 توسط سوسن |



از رنج خود دریافتم هر بال چون بال من است/انگه که او پرواز کرد ان اوج پرواز من است/من رنج را خواهم ربود از سینه های داغدار/این است تنها گفته ام در این سکوت انتظار
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 21:33 توسط سوسن |



امروز بامداد ۵ شنبه.۱۲ شهریور ۸۸.امروز دیگه چه روزیه؟چرا ما همیشه روزها رو بر اساس تاریخ توضیح میدیم.امروز ۱۴هم.امروز دوشنبه ..امسال سال ۸۶...!مثلا میشه گفت امروز ارامش باد.امروز وزش نسیمی خنک.امروز نیلی غمگین..خوب اره.یک مقیاس واحد به ادما قدرت درک متقابل و یکسان از زمان و مکان میده.اما من میخوام امروز رو با مقیاس خودم توضیح بدم.با مقیاس قلب.با مقیاس احساس.هم اکنون سکوت دختر صبح.اینک سکون سیال صدا.این لحظه حقیقتی گسترده.خواهشی از حقیقت ذهنیت افلاک.قلبی مالامال خواهش.دلتنگی ای غریب. راستی همین لحظه برای تو چه لحظه ایه؟ مقیاس احساست چیه؟
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 2:39 توسط سوسن |



الان که دارم مینویسم یه خورده اروم تر از روزای قبلم.گاهی همه مشکلات انگار منشاش خود ادمه.نوع نگاه یا برخورد با قضایا.اینا رو نمیشه وقتی نا ارومیم بفهمیم.اینا رو بیشتر اوقات وقتی میفهمیم که کار از کار گذشته.چه خوبه تو اوج عصبانیت یه لحظه خندید.یه لحظه نگاه کرد به خود به روبه رو به دورو بر.یه استادی بهم گفت یه ادمی رفت پیش دکتر گفت اقای دکتر:من تمام بدنم درد میکنه.این انگشتمو هر جا که میذارم درد میاد.میدونی دکتره چی تشخیص داد؟اگه گفتی؟..........گفت این انگشتته که درد میکنه.تا بعد.پشت رویای رنگین کمون

+ نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 23:22 توسط سوسن |



بابای تو چه رنگیه؟چرا؟

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 1:30 توسط سوسن |



چقدر امروز برگا به احساسم نزدیکن.الان تقریبا ساعت ۸ شبه.درخت بیرون پنجره داره زیر باد برگاشو سشوار میکشه.از لای برگا نیلی رنگ پریده اسمون معلومه.صدای ماشین میاد.صدای بوق.این درخته داره به چی فکر میکنه.ممکنه یه درختم فکر کنه؟مثلا به فردا.به پس فردا.به برگاش.به کسی که بهش تکیه میده یا زیر سایش پناه میگیره؟یا ماییم که همه چیزو صاحب احساس کردیم.این افکار ماست که به گل یاس روح میده یا به خورشید یک جنسیت مونث یا به اسمون شب یه پیژامه خالدار الماسی؟؟یعنی اینا همش دروغه و حاصل خیالات و اوهام ماست؟راستش من دلم یه چیز میگه عقلم یه چیز دیگه.نمیدونم دلم بی عقله یا عقلم دل نداره و بی احساسه.اما ای وسط یه چیز هست که من و درختو نیلی اسمونو به هم پیوند میده.عشق...تا بعد

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 20:7 توسط سوسن |



۲:۴۵ بامداد ۳ شنبه.نمیدونم چندمه.خیلی خنده داره.بعضی وقتا مهم نیست چندمه.مهم اینه که اوضاع چطوره فقط همین...امروز هوای ساری ابری بود.این جا زمین خیسه.من کنار پنجره نشستم .یه باد خنک گاه به گاه سر میزنه تو اتاقم...کاش میشد روش سوار شم یه گشتی تو شب بزنیم.تو اسمون شب بتازیم و به پایینو چراغهای روشن خونه ها نگاه کنیم.چند نفر الان بیدارن.؟چند نفر غرق فکرنو بیدارن؟چند نفر علاوه بر اینا دلشون گرفته و بیدارن؟کیا دلشون واسه خودشون تنگ شده؟خونه های اونا چه ریختیه؟مجلله یا از جنس کارتون؟ادم وقتی دلش واسه خودش تنگ میشه معمولا چشه؟کارای عقب مونده داره؟یا رویاهای دست نیافته؟یه حس گمشده یا شایدم یادش رفته اینجاست.همون جوری که بوده فقط شرایط عوض شده و اون با شرایط پیش رفته و یهو خودشو جا گذاشته.یه جایی بین خاطره ها.شاید نزدیک ..شایدم دور...اما میشه پیداش کرد.چون خود خود ادم رنگش روشنه.میون همه چی به چشم میاد.حتی میون خاطره های روشن.تا بعد
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 2:58 توسط سوسن |



گرچه میدانم اما ای کاش/یک لحظه فقط میدیدم تو مرا میشنوی
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 21:8 توسط سوسن |



زمان در حال گذره.و هر لحظه از وجود من و هر تکه از خاطره بودن و هستی من در حال فرو رفتن در اندیشه سیال تاریخه.من در نقطه ای متوقف شدم بر خلاف عبور تجسم وجودم از مرزهای زمان /من در مقابل عبور ایستادم.من هنوز در ۷ سال پیش ایستادم .۷ سال پیش من از ارتفاعی کوتاه سقوط کردم و در بعدی وسیع با ارتفاعی بینهایت در ان سوی انتظار فرو رفتم.اما هرگز خاطره بودن در لحظه اوج رو فراموش نکردم.من باز میگردم.با اندیشه ای فراتر.با قلبی وسیعتر و با هاضمه ای سازگارتر.هییییییییییییییییییی.تاکسی .در بست...نایستاد.میایستم تاکسی بیاد.بالاخره میاد.تا بعد پشت رویای رنگین کمون.

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 20:57 توسط سوسن |



چند روزه هوا خیلی گرمه.چند روزه بارون نمیاد.و ۷ ساله من یه جور دیگم.چه جوری؟چه طوری؟راستش خودمم نمیدونم چی شده. تو این ۷ سال قد ۷۰ سال قد کشیدم.اگه یه دفه یه حجم کوچیک پر از یه هجوم بزرگ بشه چی پیش میاد؟یهو قد میکشه.اگه بتونه تحمل کنه.اگه نتونه میترکه.گاهی ادم میفهمه همه چی یه جور دیگس.همه چی و هر ذهنیتی که قبلا داشته میتونه متفاوت شه.میتونه فرق کنه.میتونه پوست بندازه.تا کی باید پوست انداخت.حقیقت چیه؟تا حقیقت چند تا پوسته باید انداخت.یه بار.۲ بار؟یه عمر.شایدم بستگی به ادمش داره.شایدم بستگی به ادمای دیگه.شاید شاید شاید.گاهی بدم میاد .از اینکه ادم با فکر نکردن ارومو خوش زندگی کنه.از اینکه نفهمه.شنیدم که میگن اگه گاهی نباید فکر کرد .جایی نباید فکر کرد.کی تعیین میکنه؟هییییییییییییییییییی...کسی هست؟کسی میشنوه؟اصلا چرا باید کسی بشنوه؟چرا ما احتیاج داریم که کسی بشنوه.که کسی ببینه که کسی بفهمه ؟چرا ما دوست داریم ...چون این یه حقیقته و واقعیت داره.این جا دیگه لازم نیست فکر کرد.تا بعد.پشت رویای رنگین کمون
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 20:53 توسط سوسن |



این روزا دنیا برام خیلی غیر عادیه.از خودم دور شدم و نمیدونم به چی نزدیک...نمیدونم باید دور شد یا نه.نمیدونم طبیعی بودن طبیعیه یا غیر طبیعی بودن...اون چیزی که ادما احساس میکنن واقعیه یا اون چیزی که گاهی تو شرایط بحرانی احساس میشه...چیزی که همیشه هست حق بودن داره یا چیزی که گاهی ظهور میکنه...احساس یاس یعنی چی؟شادی یعنی چی؟کدومش باید باشه؟اون چیزی که ارومم میکنه؟اگه یه روز شادی ارومم نکنه چی؟نباید باشه؟میدونم قاطی کردم فعلا.اما ...اما حتما یه هدفی هست و معلولی ابستن علت ذهنیات منه...باید جلوشو بگیرم؟یا رهاش کنم؟من سوسنم/من سوسنم/من سوسنم/تا حالا تردید داشتی؟به خودت؟به احساست؟اما من دارم.به احساسم تردید دارم.نمیدونم چم شده.نمیدونم در چه بعدی گام گذاشتم .عجیبه.اعتراف میکنم ترسیدم.احساس تنهایی نمیکنم.چون قطعا کسی هست که بفهمه.اما نمیدونم چرا دیگه برام مهم نیست که کسی بفهمه.که کسی حس کنه.چقدر عوض شدم.چقدر عجیب شدم.چقدر دورم شایدم خیلی نزدیک/میدونی چه احساسی دارم احساس میکنم تا الان هیچ خودمو نشناخته بودم.من ناشناخته ترین موجود برای خودمم.یه جزیره ناشناختم.میخواستم به خودم سفر کنم اما گم شدم.توی خودم...کسی غیر خودم تو خودم نیست.واسه همین میترسم کسی نتونه راهو نشونم بده.شاید خیلی وقت بخواد که بتونم راهمو پیدا کنم.میترسم وقتی برگردم که دیر شده باشه.من...من...من...چه احساس تعلقی...تعلق ..اه..ولش کن.بهتره نفهمید و به جزیره های درونی نپرداخت...تا بعد.پشت رویای رنگین کمون...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 23:46 توسط سوسن |



صبح می اید کمی بیدار باش/گرچه شب بر چشمهایت چیره است/گرچه بر اندیشه بیدار تو/داغ ننگ این هجوم تیره است/صبح در راه است .از خود وام گیر/عزم این لبخند تلخ انتظار/این امید اخر شکوفا میشود/باز میرقصد عروس نوبهار/باز رنگ ابی رویای تو/چیره بر این تیره گی ها میشود/شور پرواز کبوترهای عشق/هستی این باغ رویا میشود/در نگاه خیس باران خورده ات/بوته های شوق میرویند باز/بیگمان خواهد وزید از جانبی /تند باد وعده رازو نیاز/شب پر از موسیقی امید توست/ساز زن .اهنگ هستی باز زن/صبح در راه است.بر شب چیره شو/بال در اندیشه پرواز زن/...امروز ساعت ۹:۲۰ دقیقه صبح یعنی همین الان حرف من فقط همینه.تا بعد روی سرسره رنگین کمون....

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 9:22 توسط سوسن |



صبح میاید کمی بیدار یاش/گرچه شب بر چشمهایت چیره است/گرچه بر اندیشه بیدار تو/داغ ننگ این هجوم تیره است/صبح در راه است از خود وام گیر/عزم این لبخند تلخ انتظار/این امید اخر شکوفا میشود/بازمیرقصد عروس نوبهار/............دلم میخواست به جای نوشتن یه نقاشی میکشیدم.هههههههیم....اگه قرار بود یه نقاشی بکشم یه دختر میکشیدم با یه بادبادک صورتی وسط یه اسمون ابی شفاف با ابرای پشمکی سفید.تو نقاشی من فوت های باد بهاری معلوم بود.و گیسوهای پرنده دخترک طبیعتو سحر میکرد.دختر نقاشیم میدرخشه.راستی تو اگه یه مداد داشتی چی میکشیدی؟

+ نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 0:0 توسط سوسن |



هی سلام...میدونی چی دلم میخواد؟میخوام بدونم تو واقعا چی دلت میخواد؟یه کم فکر میکنی چرا لامبورگینی میخوای یا چرا یه لبخند یا چرا یه دست یا چرا یه دوست؟تو کی هستی؟تا بعد

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 23:13 توسط سوسن |



هی.سلام به وب خاک گرفتم.من اومدم  بعد یه زمان نسبتا طولانی واسه اینکه بازم بنویسم.واسه اینکه بازم حس کنم که بودن وجود داره و اونو هجی کنم.بودن...بودن...دل من میداند گذر جاده هنوز به عبور شبحم محتاج است..... هنوز زندم.تو این دنیا هیچ چیز بیدلیل نیست.هیچ زندگی..هیچ مرگی..کودکی هایم اینجاست هنوز.من همان سوسنک دیروزم.رفته بالا ز درخت گیلاس..ذهن سنت شکن پیروزم.من همان گویش بی الایش..من همان زندگی رنگینم...من همان چکه شوق شکلات...روی ان دامنک پرچینم...زنده در من عطش بازی ها ..شب من لذت گم گشته خواب...دل من پولک سرخ ماهی...زنده در من عطش سرسره تاب............تا بعد پشت رویای رنگین کمون
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:10 توسط سوسن |



سلام به یکشنبه شب.خوشامد به تاریکی ارامش بخش در راه مانده.سلام به ستاره های بامداد دو شنبه.سلام به اسمون.اهای... اون جا ها کسی هست؟کسی صدام و میشنوه؟خیلی وقته در انتظار جوابی نیستم.از وقتی که طبیعت میگه قد کشیدمو بزرگ شدم.اما در رویای من ...حتی در باور من هنوز ستاره ها جون دارن.هنوز ستاره گوشه بوم اسمش هلسیه.و ستاره شیطون چشمک زن نوک درخت همون یو یو  خودمه.این جا همه چی جون دارن.این جا در گستره افکار من هر چیزی باور پذیره.و من میدونم که هر چیزی که در ذهن من وجود داره بیشک از حقیقتی خارجی نشات گرفته.خنده دار ه....شایدم لذت بخش.اما همه چیز در حال زندگیست.هر مخلوق جامدی.هر به ظاهر بیجانی در دنیای مرموز ما در حال تاثیره........سلام خدا.منم سوسن.عشقم صدامو میشنوی.این به من ارامش میده که به من نزدیکی.خدای من کاش میشد هلسی رو برای یه بار هم که شده تو دستام بگیرم.میدونی من ستاره ها رو خیلی دوست دارم.هنوز ستاره های فسفری بچگیمو نگه داشتم.تو صندوقچه  بهترین چیزهام.ستاره های درخشان با نور رویاییشون در ابی باورپذیر اسمون منو یاد تو میندازن.یاد یه خاطره گمشده.یاد یه رویای ارمانی در حال تشکیل.یاد نور.یاد تو.دلم میخواد کلی ستاره داشته باشم و اتاقم بشه اسمون شب.دوستت دارم خدای من.تا بعد...

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 20:13 توسط سوسن |



گاهی نوشتن مثل استامینوفن میمونه.یه خورده ادمو سبک میکنه.اصلا حرف زدنو داد زدن هم همینطوره.پس چرا ؟پس چرا چی؟هیچ چی.هیچ چی....اه..بازم حرفمو خوردم.مزه تردید میده.یه مزه مرموز.انگار بعضی چیزا نگفتنش تسکین دهنده تره.نمیدونم.اخه ادم که طرف مقابلشو نمیشناسه.حتی ادم تمام و کمال خودشم نمیشناسه.پس چطور میتونه به کسی اعتماد کنه.اصلا چرا دوتا ادم باهم حرف میزنن.واقعا دنبال چی هستن.میخوان خودشونو تو همدیگه جستجو کنن؟حس گمشده ای که دنبالشنو بهش احتیاج دارن؟یا میخوان یه افکارو روحیه جدید و بشناسن.یا به عبارتی دنبال ارضای میل حقیقت جوییشون هستن.شناخت.شناخت...شناخت واسه چی.بازم برای خود.برای باز کردن یه گره توی شخصیت خودمون.بعضی موقع .......................بعضی موقع به خودم میگم عشق یعنی چی؟میخوام به چیزی جز خوبی فکر نکنم اما نمیدونم.گاهی میگم. نکنه عشق یه خودخواهی باشه.یه خودخواهی تقدس یافته رو به کمال سیر کرده.شاید عشق تنها خودخواهیه که به سود طرق مقابله.ما یه ادمو دوست داریم.ولی بازم هرچی که برای اون میخوایم واسه ارامش دل خودمونه.دوست داریم اون خوب زندگی کنه.ارامش داشته باشه یا هرچیز دیگه...نمیدونم کمال پیدا کنه و به چیزهایی که میخواد برسه بازم به خاطر اینکه ما احساس ارامش کنیم.چطور میشه از این منیت دور شد.حتی از این منیت تقدس یافته.نمیشه مثل خورشید بود؟به همه خیر رسوند.بدو خوب فرقی نداشته باشه.میشه طوری بود که تنفر قدرت خیرو از ما نگیره؟میشه طوری بود که حسرت..غضب و کینه ما رو از خیر رسوندن باز نداره؟به نظرم عشق یعنی این.عشق یعنی تابش.یعنی چشم بر کینه بستن.عشق یعنی ....تا بعد

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 19:48 توسط سوسن |



حرف ۴۹ مال تو.یه چیزی بگو.اگه بخوای یه چیز خاص خودت بگی اون چیه؟راستی خدا کاش تو هم یه چیزی تو وبم مینوشتی.چقدر کیف داشت اگه نظرتو تو کامنتام میخوندم.و................ی/اگه این اتفاق میافتاد بهار میشدم.خدا اگه ما میتونستیم مستقیم باهم حرف بزنیم تو بهم چی میگفتی؟چه حرفی دوست داشتی از من بشنوی؟تو که همه چی رو راجب من میدونی.حتی قبل از اینکه فکری بکنمو کلمه ای به زبون بیارم تو اونو میدونی.پس حرف زدن منو تو چه معنی میتونه داشته باشه؟ولی من دوست دارم ازت بشنوم.بشنوم...بشنوم...ولی کاش میشد شبا قبل اینکه بخوابم وقتی باهات حرف میزنم جوابمو میدادی.یه چیز میگفتی که اروم شم.تو فقط گوش میکنی گوش میکنی ..گوش میکنی.بعضی موقع فکر میکنم لبخندم میزنی.به نظرت حرفام خیلی بچگونس؟نظرم راجب زندگی.دردو دلام.خیلی بچم  نه؟واسه همین فکر میکنم خندت میگیره.به هر حال همینم دیگه.به حد خودم.تا بعد
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 17:27 توسط سوسن |



زیبا ترین سردارها چشمان پر رازش ببست/امروز در کرببلا بر اسمان دل نشست/او چون ستاره نور شد /او تا ابد جاوید ماند/او بر عبور تار شب مرثیه خورشید خواند/زیبای من الاله شد/زیبای من فریاد زد/روح مسیحایی او خود تیشه بر بیداد زد/از بی وفایی ناله کرد /خون بر گلوی یار دید/گیسوی عفت بی پناه.اشفته در انظار دید/سخت است بی بال و پری .از سنت پرواز گفت/سخت است سیرابو غنی از تشنه کامی باز گفت/لیک انچه او فریاد کرد خشکی و بی ابی نبود/او عشق را فریاد کرد/ازادی و طعم وجود............مرگ بر ان کس که حسین را ضعیف میپندارد و فریاد او را فریاد تشنگی میشمارد

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 12:59 توسط سوسن |